پیرزن به صدای بسته شدن در
گوش سپرد
و مرد...

نوشته شده توسط شیوا بیرانوند در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
|
آدرس خانه را در کوله پشتی ات گذاشتی.
تو برنگشتی
اما
کوله پشتی ات به خانه برگشت.

نوشته شده توسط شیوا بیرانوند در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387
|
اگر من نباشم چه می کنی ؟
سقف خانه را تعمیر می کنم
و شال گردن می بافم
...
و خودم را از سقف آویزان می کنم

نوشته شده توسط شیوا بیرانوند در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
|
پا به توپ می شوم
دروازه بان می پرد
دروازه تور ندارد
هیچ کس نمی فهمد من گل زده ام...

نوشته شده توسط شیوا بیرانوند در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
|
- فقط پنج دقیقه
- اگر بیدار نشوی به اتوبوس نمی رسیم
...
به اتوبوس رسیدیم و نرسیده به چهارراه مردیم!

نوشته شده توسط شیوا بیرانوند در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
|
سپیده زده!
چراغ کوچه هنوز بی خبر است...

نوشته شده توسط شیوا بیرانوند در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
|
صد بار هم که صدایم کنی
برنمی گردم!
نامم را از یاد برده ام ...

نوشته شده توسط شیوا بیرانوند در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
|